تبلیغات
وب‌نوشت احمدعلی شفیعی - روان شناسی 4

فکر کنید، بخواهید، احساس کنید تا به آن برسید...

روان شناسی 4

تاریخ:دوشنبه چهارم آذرماه سال 1387-ساعت 16 و 56 دقیقه و 46 ثانیه

موش با وحشت از خانه ی مزرعه دار بیرون پرید و پیش مرغ رفت و گفت:«فهمیدی؟!مزرعه دار تله موش جدید خریده».مرغ سر تکهن داد و گفت:«خوب چرا به من میگویی به من چه ربطی دارد؟».موش آهی کشید و به سمت گوسفند به راه افتاد.وقتی خبر خرید تله موش را به گوسفند گفت،گوسفند خنده ای کرد و گفت:«خوب چرا این را به من میگویی؟ گوسفند ها که در تله موش نمی افتند».
موش ناراحت ازاو جداشد وپیش گاو رفت.وقتی خبر را به گاو داد،گاو پوزخندی زد وگفت:«خجالت نمی کشی به من با این هیکل خبر خرید تله موش را میدهی؟».موش از این که هیچکس حتی با او همدردی هم نکرده بود،خیلی غمگین شد اماچیزی نگفت و به سمت لانه اش راه افتاد.
نیمه شب بود با صدای تق تله ،اهالی خانه از خاب پریدند.زن مزرعه دار بی خبر از همه جاخواست موش را از تله بیرون بیاورد که...مار سمی ای که درون تله گیرافتاده بود دست زن خا نه دار راگزید.در نتیجهی این گزیده گی،زن به سختی مریض شد . همسایه که به دیدنش آمده بود،گفت:«بهنر است برای این که زودتر خوب شود مرغشان را بکشند و سوپی مفصل با آن تهیه کنند».مزرعه دار ای کار را کرد ومرغرا کشتاما زن بهتر نشد;اقوام و دوستان از دورونزدیک برایعیادت به دیدنش آمدند،مزرعه دار برای پذیرایی از مهمان ها مجبور شد گوسفند را هم بکشد.بعد از چند هفته،زن درنتیجهی بیماری در گذشت.مزرعه دار برای پذیرایی از کسانی که برای تشییع همسرش آمده بودند، گاو را هم کشت.
حالا یک ماه از خرید تله موش میگذشت. موش هنوزسالم در لانه اش زندگی میکرداما نه مرغ،نه گوسفند ونه گاو،هیچ کدام نبودند تا باز بگویند که خرید تله موشبه آنها ارتباطی ندارد.



نوع مطلب : روان شناسی  





Admin Logo
themebox Logo