تبلیغات
وب‌نوشت احمدعلی شفیعی - روان شناسی 1

فکر کنید، بخواهید، احساس کنید تا به آن برسید...

روان شناسی 1

تاریخ:دوشنبه چهارم آذرماه سال 1387-ساعت 12 و 24 دقیقه و 04 ثانیه

یکی از روز های سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم. اسمش جک بود و انگار همه ی کتاب هایش را با خود به خانه می برد
با خودم گفتم:« کی این همه کتاب را آخر هفته به خانه می برد. حتماً این پسر از آن خرخوان هاست
من برای آخر هفته ام برنامه ریزی کرده بودم. (مسابقه فوتبال با بچه ها و مهمانی خانه یکی از همکلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم
همین طور که می رفتم، تعدادی از بچه ها را دیدم که به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. کتاب هایش پخش شد و خودش هم روی خاک افتاد
عینکش افتاد و من دیدم چند متر آن طرف تر، روی چمن ها پرت شد. سرش را که بالا آورد، در چشمانش یک غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به طرفش کشیده شد و به طرفش دویدم
همین طور که عینکش را به دستش می دادم، گفتم:«این بچه ها یه مشت آشغالن!» او به من نگاهی کرد و گفت:« هی ، متشکرم» و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخند هعایی که سرشار از سپاس گزاری قلبی بود. من کمکش کردم که بلند شود و ازش پرسیدم کجا زندگی می کند؟ معلوم شد که او هم نزدیک خانه ی ما زندگی می کند. ازش پرسیدم:«پس چطور من تو را ندیده بودم؟»
او گفت که قبلاً به یک مدرسه ی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین کسی آشنا نشده بودم. ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من چند تا از کتاب هایش را برایش آوردم. او واقعاً پسر جالبی از آب در آمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستان ام فوتبال بازی کند؟ و او جواب مثبت داد. ما تمام آخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر جک را می شناختتم، بیشتر از او خوشم می آمد. دوستان ام هم چنین احساسی داشتند. صبح دوشنبه رسید و من دوباره جک را با حجم انبوهی از کتاب ها دیدم. به او گفتم:«پسر تو واقعاً بعد از مدت کوتاهی عضلات قوی ای پیدا می کنی، با این همه کتابی که با خودت این طرف و آن طرف می بری.» جک خندید و نصف کتاب ها را در دست من گذاشت
من می دانستم که همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست که کیلومتر ها فاصله بین ما باشد
او تصمیم داشت دکتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم. جک کسی بود که قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت کند. من خوشحال بودم که مجبور نیستم در آن روز رو به روی همه صحبت کنم. من جک را دیدم. او عالی به نظر می رسید و از جمله کسانی به شمار می آمد که توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا کنند. حتی عینک زدنش هم به او می آمد. پسر، گاهی من به اش حسودی می کردم!
امروز یکی از آن روز ها بود. من می دیدم که برای سخنرانی اش کمی عصبی است. بنابراین دست محکمی به پشتش زدم و گفتم: «هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود
او با یکی از آن نگاه هایش رو به من کرد (همان نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد:«متشکرم»
گلویش را صاف کرد و صحبتش را این طوری شروع کرد:«فارغ التحصیلی زمان سپاس از کسانی است که به شما کمک کرده اند تا این سال های سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمتان، خواهر و برادر هایتان و شاید یک مربی ورزش... اما مهم تر از همه دوستان تان... . من این جا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست کسی بودن، بهترین هدیه ای است که شما می توانید به کسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف کنم
من به دوستم با ناباوری نگاه می کردم، در حالی که او داستان اولین روز آشنایی مان را تعریف می کرد. به آرامی گفت که در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودش را بکشد. او گفت که چگونه کمد مدرسه اش را خالی کرده تا مادرش بعداً وسایل او را به خانه نبرد
جک نگاه سختی به من کرد و لبخند کوچکی بر لبانش ظاهر شد
او ادامه داد:«خوشبختانه من نجات پیدا کردم. دوستم مرا از انجام این کار غیر قابل وصف باز داشت»
من به همهمه ای که بین جمعیت ایجاد شده بود، گوش می دادم. در حالی که این پسر مشهور مدرسه درباره ی سست ترین لحظه های زندگی اش برای ما توضیح می دا
پدر و مادرش را دیدم که به من نگاه می کردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس
من تا آن لحظه عمق این لبخند را درک نکرده بودم



نوع مطلب : روان شناسی  





Admin Logo
themebox Logo